تبليغاتX
شعرها
 
شعرها
 
 
داستانها را با jabb بخوانید
 
 

 سلام که می کنم پس هستم

با دو کار دیگر برگشتم

 

اين "بهار" است يا "زمستان است"، "شاملو" يا "فروغ" يا "اخوان"

من جرا شاعرم زماني كه، شعر خود را شنيدم از ديگران

همه دارند از تو مي گويند، ماه و خورشيد مانده در دستم

دست از بودن تو بردارم؟! نه محال است

"حضرت انسان"

فكر كرده كه بي شما بودن به همين سادگي ست امّا بعد

فكر كرده "شما چقد پستيد"، اين سؤال است يا تعجب هان؟!

بي شما "عاشقانه" خواهد ماند، بي شما "عاشقانه" مي ميرد

"بي شما" يك نهاد مسؤول است، كه جوابي نداشت بعد از آن

برگ سبزي كه نقد خواهي شد، عاقبت مثل تحفه ي "درويش"

"خوان هشتم" كجاست رستم را؟! اين "ابوالقاسم" است كه "عريان"

چون دوبيتي براي خود مي بافت، "شاملو" عاشق خودش هم بود

ديد خود را درون آيينه در كنار زنش چنين و چنان

 كه دوبيتي علاج درد من است، مثل آتش براي "ابراهيم "

اين زمستان براي اين كه تويي، مثل دردي براي هر درمان

با "گلستان" به خاطر "سعدي" از گذشته دوید تا امروز

"زندگي قصّه زن و زنبيل" از "فروغي" ست مانده در ديوان

مرگ من اين "تولّدي ديگر" را براي خودت كنار بذار

قسمتم سينماي فردين نيست، دور خود چرخ مي خورد ميدان

نام خود را به من "بهار" نگو، چون كه در من فقط "زمستان است"

با خودت مثل ابر پائيزي، دوري ات را بيار در باران

چشم ها اين مسير سردرگم، بعدِ اين از تو دور مي ماند

چشم ها را به روي خويش ببند، توي شهرم غريب و سرگردان

در پي با تو بودنم هستم، من شديدن دچار شاعري ام

توي فصلم "بهار" گم شده است، "شاملو"، یا "فروغ" يا "اخوان"

همه دارند از تو مي گويند، همچنان در پي تو سردرگم

اينچنين در مسير رفتم من، مانده ام درخطوط اين اتوبان

راه من از شما جدا شده ست، مثل تهران كه دور شد از رشت

منم آن كس كه دست خالي باز از مسير نرفته برمي گشت

 

به تمام سفيدپوستاني كه در آتش خواب هايم مي سوزند

سلام خانومي ! اگه زنگي، اس ام اس اي خرج نكنم كه به يادم نيستي. نه زنگي مي زني نه اس ام اس مي فرستي. روزي كه گفتم نه ديگه بهت زنگ مي زنم نه اس ام اس         مي فرستم... بذار ببينم نشونم مي ده كه به يادم هست يا نه؟ اصن يادم هست يا نه؟! خيلي دوري از من و اين خيلي مسئله ي مهمي به نظر مي رسه مگه نه؟! حرفي بزن، چيزي بگو تا دلم از دلتنگيت برگرده به همون زموني كه دريا بود و هركي شنا بلد نبود غرق مي شد توي دلم.ئلم همون خشكي قديمي بخار شده عزيز. چند شب پيش خواب دبدم.دارم مثل ابر بهار گريه  مي كنم و تو داري با همون لباس رنگ فسفريت كه از بهترين معادن گوگرد استخرا شده قطرات اشكي كه مي شينه توي صورتم رو مي بوسي. ناراحتم كه چرا من رو نمي بوسي. من يك ودهواه به تمام معنام. اشك چشم كه بوسيدن نداره. برگرد تا همه ي خواب هام به هم بريزه عزيز دلم . برگرد تا من لبخندهاتو ببوسم . قبلن هي گاز مي دادي تا سريتر به من برسي حالا داري گاز مي دي كه از من هي دورتر بشي. هرجور كه شده بايد صداتو بشنوم. هرجور شده باز بايد تو بيداري ببينمت. خسته شدم از بس توي خواب باهم بوديم. برگرديم به ياد شهر من كه دريا نداره و خيلي از شهر من به تو نزديكترم تا از تهران. يادم رفت تا بگم كه اين غزل چقد بهت مياد.

صورتي از تنت كه مي افتد.......

                                               دوستدار هميشگي ات بوده و هستم

                                                     من محسن رزوان هستم ها!

 

 

صورتي از تنت كه مي افتد؛ برف مي ريزد از تنت به زمين

ردّ لب هام برتنت پيداست؛ مانده در برف، "ماه فروردين"

بوسه هايم شكوفه هاي تنت، در بهاري كه بر تنت باريد

ريختي شانه را به موهايت، برده بهمن لب مرا پايين

لب من گم شده درون تنت، حاصل لب به لب شدن، اين است

سر كشيدم تن سفيدت را، پر شدم مثل سفره از "هف سين"

سالها عاشق شما هستم؛ مثل تحويل سال نو، رفتم

اين كه فرهاد منتظر مانده ست، به لبش خورده مزّه ي "شيرين"،

اينچنين از سرم نمي افتد، من هواي دل تو را دارم

كه "زليخا" هواي "يوسف" را، دل "يوسف" هواي "بنيامين"...

آه، الهام شعرهاي من! باعث آن كه عاشقانه شود

لب من "بيت بيت" پوشيده، برفِ پوشانده ي تنت را...

اين

آسمان از ستاره لبريز است، لب من از ستاره هاي تنت

از بلور تن تو پيدا شد، عرقِ سردِ خوشه ي پروين

تن تو در تصرف لب من كه لبم پادشاه خاك تنت

تير چشمت گرفته جان از من، سرنگون كرده اي مرا از زين

چشم من ديده برف سنگين را...

تن تو ور باشد از بدچشم....

ريختم بين آتش دل خود، رقص اسفند را بيا و ببين!

روي حرف خودت بايست، بمان.

مثل ديوار باش بر حرفت.

هي نگو من بلندپروازم، پر زدن در خطوط....

"  چين - برلين "

ما به هم مي رسيم بعد از شعر، تو در آغوش من بهار شوي

فصل خود را عوض نكن تقويم!

( آي روزهاي رفته برگردين!!!!!!!!)

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 سلام مدتها بود خبری از من نبود. مدتها بود که نبودم

پس با دو کار به روز می شوم تا....

 

 

 کار اول

 

چشم تو شبنم دم صبح گل، مانند چشمه های پر از باران

تو مثل ابتدای زمستانی، آغازی از نهایت یک پایان

شور تو وصف ماهیت نور است، نوری که در تلالو رویاهاست

رویای باز در سَرِ هر کس که، باشد، بگیرد از نفسِ شب، جان

تصویری از حیاتِ دم مرگی، تشبیهِ جذر و مد، "دل دریایی"

با هر بهانه عشق دلش خوش نیست، دیگر نگیرد این سَرِ غم سامان

دامن به دامن از همه صحرا، گل - باید که پا به پات بگیرد، پا

دست مرا بگیر و بلندم کن، از این زمینه دست بر این دامان

روزی که مرگ هدیه برایم داشت، آن روز عشق تحفه ی سبزی بود

برگی که...

(باد قسمت پاییز است، شاخه شود شبیه درِ زندان)

چشم تو را که اشک نمی بندد، سلولِِِ تازه جای مرا دارد

چشم تو باغ وحش اگر باشد، بندی ببند پای خودت، حیوان!

رونق بساط روزی هر روز است، فرقی میان وحشی و اهلی نیست

رونق بساط پهن خداوند است، انسان نهایتا بشود انسان

آغاز بی نهایت یک پایان! این چشمه هم که خشک نخواهد شد

چشم تو شبنم است برای گل، تقلید جاودانگی عریان

اینجا تن سفید تو را لب، باز نقطه به نقطه نقطه گذاری کرد

از چشمه ی حیات نمی پُرسی، از این مسیر من بروم یا آن؟!

راهی که راحت از تو "رسیدن بود"، تن پوش لختی تن تو باشد

تا لب رسانده ام به لب چشمه، دیدم که خواب دیده مرا شیطان

خوابیده ایم ما دو کنار هم، شیطان و من دو جسم به ظاهر مست

شیطانِ ماده جنس مرا دارد، من هم که لب به لب شدم از عصیان

انسان نهایتا بشود انسان، شیطان تازه هم متولّد شد

هرگز خدا شریک نخواهد داشت، دارد تمام می شود، "این پایان"

شیطان دو بار دست مرا بوسید، شیطانِ دوباره با تن من خوابید

انسان در آخر از همه جا رانده ست، تنها پناه، چشم تو شد هر آن

این آبشار یخ زده ی موهات با گرمی تنفّس من زنده ست

چشمان تو کشیده تر از یلدا، چشمان بی تفاوت سرگردان!

این راهِ رفته بر، که نمی گردد، این برکه هم که خانه ی دریا نیست

چشمان سخت مضطربت دارد...

دور تو چرخ می زند این میدان.

میدان به دور چرخش میدانی، هر لحظه پای سرزدنت افتاد

دیگر برای هر نرسیدن، درد –  از یاد برده دیده واژه ای از ایمان...

را تا همیشه هم که همین باشد، این قصّه هم هوای دم صبح است

جایی که آفتاب، امینِ ماست در انتها به روز شود ارزان

"شیطان" برای من خود انسان است، "انسان" برای بودن من شیطان

تو چون فرشته در بغلم هستی، شیطان ترین فرشته ی بی امکان

اینجا وجود، واجب خود بوده، ممکن برای من غم نان دارد

هستی دلیل هست خودش هست و...

جایز برای من که ندارد نان.

چشمت وجود دیدن هر شیئ است، بوسیده ام دو چشم قشنگت را

لبهای من به روی لبت مانده، چشم انتظار و گوش بر این فرمان

پایان شروع تازه ی آغازی ست، آغاز یک تجرّد بی پایان

تصویر ماهِ غرق شده در حوض، عکسِ همین که ماه شود پنهان

ماهِ قشنگِ باطن هر لاشیئ ! ابراز بی تفاوتِ تک وجهی!

بارزترین تجرّد انسانی، رودی که داشت از نظرت جریان

اینجا کنار ساحل آرامت، پهلو گرفت، دل زده به دریا

دریا دوباره خواب بدی دیده، طوفان گرفته پلک مزن آسان!

چشمان تو کشیده سیاهی را، دور خودش جهان معمّایی

بر روی من مبند نگاهت را، لطفن بگیر

                                                 در

                                                     بغلم

                                                           با

                                                             را

                                                                ن.

 

 

 

 اما کار دوم

 

این چند خط را کاملن جدی بگیرید

شوخی کردم

شعر از اینجا به بعد

دارد در زبان اتفاق می افتد

مهم اتفاقی نیست

اتفاقی مهم نیست

مثل من

در همین حوالی ها

فقط داریم دست و پا می زنیم

تا شعر جایی برای خودش باز کند

برای خودتان در را باز کنید و داخل شوید

دخلتان در آمده

خرج و دخل با این همه ورود و خروج در نمی آید

سری که درد نمی کند

درد گرفتن نمی خواهد

خواستن توانستن است

توانستید این چند خط را جدی بگیرید؟!

یا تمام این خط روی خط شدن ها

باعث شده که نتوانی جایی را بگیری

از این همه آدم فقط "تو" را انتخاب کردم

تو را تا حق انتخاب نداشته باشم

من به یک جبر منطقی محکوم شده

خط در ریاضیات تعریف می شود

تعریف در فلسفه

فلسفه در تو

تو باید به من برسی

این در تعریف نمی گنجد

باید اتفاق بیفتد

ما را

گنجه به مادربزرگ می رساند

حالا که نیست

همه این چند خط را جدی می گیرند

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

نه... صدایت نبود...

من مردم، مرگ در اوج عشق دق دارد

تو چگونه دل مرا بردی، کار با قلب من قلق دارد

 

                                                 رضا عابدین زاده

 

 

 

قصه ای برای دخترم

که امروز فقط او برایم مانده

 

دخترم آرینا!

ترنم موهایت در باد

به تبسمی می انجامد

که بر لب های بابا نشسته

می خندم

 

می توانی هر وقت که اراده کنی

به اشیاء جان بدهی

مثل پیامبران رسالت داری

مرا به راه خودت هدایت کنی

و من هر وقت که می خواهمت مهمانت شوم

با ماشین دنبالم می آیی

از ترس پلس احتیلط می کنی

تا این بازی به هم نریزد

از یخچال برای مهمانت میوه می آوری

منتظر مادرت می نشینم

دست به میوه ها نمی زنیم.

تا مادرت کنار من بنشیند

وقت دارم فرعون نباشم

و تو هم زمان داری

تا جنگ دیگری راه نیندازی

غذا آماده ست

دور هم می نشینیم و

به سیر شدن فکر نمی کنیم

 زن فرعون نوعی آسیه بود

منتظر موسی نشسته

که از دریا بیاید

آرینا دخترم!

به عقد موسی در بیا و

مذهب و اسطوره را به هم پیوند بزن

تو رسالت داری که زندگی فرعون ر ا

شیرین تر از این که وقتی نیستی، کنی

باید حجت بر فرعونیان تمام شود،

فرعونی که با تو خستگی ش می ریزد.

 

بخند مثل مادرت

که شیرینی خنده هایش را

از من هیچ گاه دریغ نکرد

خیل تلخی ها

راه نجات را مدت هاست گم کرده اند.

لب هایت را

وقتی خنده را به چنگ می آورند

 بیشتر دوست دارم

از وقتی آماده ی شکست تلخی ها هستند،

هم دوست داشتنی ترند.

 

مادرت زن فرعون است

یکی از خوبان مصر بود

به قول خدا عاقبت به خیر شد.

چشمانت را می بندی همیشه

وقتی برایت قصه می گویم

یک روز که فرعون برای....

 

نفس که می کشی زندگی ام جریان دارد

نفس بکش و روشنایی را

برای همیشه به خانه مان بیاور

حاضرم نفسم بالا نیاید

اما زندگی ام جریان د اشته باشد

دلم نمی آید از تو دل بکنم

از من روزی خواهی پرسید پیوند اعضا یعنی چه؟!

این که دوستت دارم

یعنی این که قلبم را به قلبت...

 

میوه ها را می خوریم

حتمن بعد از شام میوه آوردی

و حتمن دستپخت تو را خورده ایم عزیز دلم!

از انگشتانت هنر می ریزد

این را از اسباب بازی هایت خوب می فهمند

آرام آرام در حالی که داری

ظرف ها را می شویی

با ما حرف می زنی

و ما فکر می کنیم چقدر بزرگ شدی

چقدر به موسی می آیی

چقدر به پیوند سنت و مدرنیته.

 

هر وقت از تو حرف می زنم

چشمانم کاسه کاسه آب

از چشمه ی اشک بر می دارند

طوری که فکر می کنم

تو را از دست خواه داد

می خواهم عصای دست پدر باشی

نفسم را می گیرد

لحظه ای جدایی از تو.

این ها را به مادرت هم گفته بودم

باور کرد

چون دروغ نگفتم

می خواهی امتحانم کن

بیا قایم باشک بازی کنیم

ببین لحظه ای که قایم می شوی

مث یک عمر بر من می گذرد

به سرعت پیدایت می کنم

و تو ناراحت می شوی

که بازی بلد نیستم

من تاب لحظه ای جدایی از تو را

ندارم

حالا تو هی  تاب بخور

و فکر کن

زندگی نوعی بازی ست

که می روی

که می آیی

جلو می روی عقب می آیی

به عقب بر می گردم

به زمانی که....

 وقتی پدر تورا نداشت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

پیوست را می توانید از فروشگاه خانه ی شاعران ایران پاساژ فروزنده انقلاب تهیه نمائید

برای شادی روح بلند این کتاب جمیعن آن را نقد خواهیم کرد

 

این شعر تقدیم به زن فرعون که شیعه ی امام صادقی ست و تازه از حج برگشته

 

1

به غارت چشمانت در آمدند ترک ها

برای سفره ای که پهن کردی در نقشه

چقدر می آید خان به ستار و باقر

چقدرجنگل به میرزا

از صدقه سری این

 برکت چشم تو به سر سبزی شمال

نیمی از جهان است وقتی زیر پا می گذاری

خیابان را گز می کنم به یاد نصف جهان

بی هیچ معطلی

 فراموش می شود همه چیز

با تو که بعد از مرگ به درد می خوری

بخند

به پای تو افتادند اسطوره ها

شاید به پایان نرسند

نرسیدن نوعی درمان است

برای دردی که نمی کشی

وقتی نیستم

 می خندی تو به گور بهرام

به مرگ سهراب هم....

بخند و تاریخ را رقم بزن

بخند و کمی با من قدم بزن

شاید باران ببارد

 ببرد

ابر بیاید

پاک کند

 همه چیز را از فراموشی چند سطر قبل

 

2

با گرمی جنوبی ها

آفتاب

 می گیرند فصل ها

به غیرت کردها قسم

 دارم دورت می گردم

پا به پای من قدم بردار

زمینی شدم یک پا برای خودم

که جای من داشت می چرخید

مثل انار ساوه

پرتغال باغ شمال پدر بزرگ

در یک نقشه به دنیا آمد

از یک نصف النهار مرد

روی درخت

تا در یک فصل برسند

مثل من و تو

که داریم به هم.

ایران شهرهای زیادی دارد برای شعر شدن

تو ایرانی هستی

می توانی گربه ای را ببینی

که یکی از ضبط صوت صدایش می زند

صدایش به تو می رسد از آن طرف مرزها

ضبط شده در تاریخ همه چیز

شده تا صدا برسد

شیراز دروازه هایی دارد برای ورود به شعر

کم کم داری فرش می کنی تمام صفحات تاریخ را

جغرافیا مسیر خود را عوض می کند

از ایران  به همین راحتی نمی توان گذشت

این همه خبر دست اول

خبر چینی هم عالمی دارد

نوع دیگری نمانده بود

خیال تو اگر تخت باشد جمشید دارد

پادشاهی این سرزمین برازنده ی توست سرورم

من هم به هوش بودم

از همان اول

 که به کسی دل نسپارم

فال سعدی گرفتم

به حافظ بر بخورد

دوزاری ام بیفتد

شستم خبردار می شود

 

3

تا مرا بیاد بیاوری

حواست را جمع کن

تو فقط در تاکسی زنم هستی

نه در کتاب های درسی

سکه ای کف دستم می اندازی

هزار چرخ بخورد حتمن رسیده ای

باید بروم از پشت یک تلفن عمومی

باقی حرف هایم را بزنم

از ترس

تو نشنیده بگیری

لهجه ات که عوض می شود

می فهمم شهری دیگر به تسخیردر امده

تو هم به روی خودت نیار

من و ولیعصر را منتظر نگذار

بیا و نقشه ی گنج را از روی کره ی زمین بردار

تا کشتی نوح طعمه ی دزدان دریایی نشده

این همه شعر نوشتم که شاعرت باشم

این همه نقشه کشیدم که زنم باشی

ایران شهرهای زیادی دارد

برای اینکه هنوز به من نرسیده باشی

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

 

خسته ام از حوالی باور، خسته ام از تقاطع تردید

خسته ام خسته از"نمی فهمم"، خسته ام خسته از "نمی فهمید"

رنگ این آسمان آبی هم]، بعد یک عمر خسته ام کرده

این ملالی که ظاهرش ساده ست، می کشاند مرا به ابن تبعید

خسته از میوه های تکراری، مانده ام از هبوط اجباری

 خسته ام از نبودن آدم، خسته ام خسته از زمین گیرید

خواستم زندگی کنم که نشد، خواستم خودکشی کنم که نشد

مرده ام ترس تازه کم دارد، رنگ تکرار دارد این تهدید


هرچه می خواهم از "نمی یابم"، هرچه می جویم از "نمی گیرم"

چرخش چشم من که تکراری ست، خسته ام از نگاه بی امید

خسته ام از سوال بی پاسخ، بودن بی دلیل تقدیری

خسته هستم ولی اگر باشی: (جمله ای بود از سر سیری)

سرو مستی کنار دستم بود، سایه اش بر سرم پریشان  ریخت

مستی ازسر پرید وقتی سرو، شاخه ای را به گردنم آویخت

جان من به لبم رسیده لبی، بوسه توجیه خسته ام آمد

خواستم با خودم نشد با نو، خواستم با تو که شنیدم بد.../

بد بیاری بهانه تازه ست، مانده ام در خودم بدون دلیل

"دل بکن" گفتنش فقط ساده ست، زندگی دست خالی قابیل

برزمین مانده منتظر باشید، این زمین صحنه نمایش بود

دوکلاغی به نقش بازیگر، "نه خداییش" یک همایش بود

فکر این بود تا خودش باشد، بعد از این هرکسی  برای خودش

هرکسی ماند با خودش به "درک"، هرکسی رفت،رفت "پای خودش"

سرو مستی که جزو طراحی، روی صحنه به نقش یک زن بود

دردلم آتشی به پا کرده، درتنم مثل آتش نمرود

آتشی که نمی شود خاموش، فرق داریم ما همه با هم

که زمان می برد برای شما، این که تقدیرمی رسد کم کم

عشق پیکار دشمن فرضی، دل من موقعیت دشمن

این هدفهای پیش تعیین شد، این گرا تحفه ای به تو از من

مثل قابیل سنگ بردار و بر سر من خراب شو حالا

موقعیت کجای این عشقی، اسم شب  من تفی که سربالا

بغض بودن عجب گلوگیراست، نفسم را گرفته این ماندن

باز باید دوباره بنویسم، از شما، از خود شما....."ایضا"

با شما بودن من از تکرار

"خسته ام از دوباره بودن هام

جنگ بودن یا نبودن نیست

جنگ باید بمیرم و این جام

با چه حقی دوباره من زندم

 آخه کی گفته که باید باشم

خسته تر می شم از زمونی که

شب بخوابم سحر بازم پاشم"

باعث جنگ ها تویی بانو، باعث قتل حضرت هابیل

ناخلف باشه آدمی چون من، که نره به پدر "پدر قابیل"

باز فردا رسیده از امروز، خسته از روزمره گی هایم

چون که خورسید مشکل اصلی ست، می رسم مثل فحش تا خورشید

من تفی بوده ام که سر بالا، رفت و خورشید را شناور دید

همچنانی که آتش خورشید ، چون که خاموش می شود را دید

روز و شب هایمان به هم پیچید، اتفاقی دوباره می افتاد

همچنان ما فقط که خسته شدیم، خستگی دورمان فقط پیچید

شب و روزم همیشه چرخیدند، بی دلیل و بدون هیچ هدف

خسته ام از سرودن خسته، خسته ام از سرودن تردید

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

سر پدر را به دامن می گیری
که تاریخ برعکس ورق بخورد
پاره ی تنش را به دامن گرفت پدری
تا باد چشمان یعقوب را برگرداند
به پیراهن یوسف
پدری که از درد به خود می پیچد
چشم به درمانده
زمین سرگیجه دارد
25 بار دور سر تو چرخیده بود
تا چشم نخوری
خوردی و چشمان سیاهت را بست
همه چیز دارد می سوزد
درست عین جگرت
که خاطرات پدر را ورق می زد
تا اول انگور یا انار؟!
در لحظه های حساس به درد می خورند میوه ها
برای تاریخی که فکر می کند
دارد سخت ورق می خورد
مدت هاست که باد نمی آید
که شعر را برگرداند
تا اول انگور یا انار؟!
همه چیز دارد عوض می شود
حتی مسیر این شعر
خدا به نام تو به خلق روزی می دهد
پس خدا بخشنده است
و نامت زبانزد خلق شد
به نام خودش
خدا بزرگ تر است
تا بخشیدی لبانت را به ظرف
جام ها داشته هایشان را به خاک ها افشاندند
تا هرچه را که بخشیدی از خاک سر در بیاورد
که چرا؟
تا ته سر کشیدی
که فقط 25 بار دور سر تو بچرخد
زمینی که هنوز سرگیجه دارد

 

 


 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

                                                                    

 

 

پای تو باشد آنچه می گویم دروغ راست.                                                                                                                          

پای تو بنویسند شعرم را اگر زیباست.                                                                                                             

وقتی که در شبهای شعر ما چراغی نیست                                                                                                          

تنها صدایی که نمی ماند صدای ماست

چیزی که در شعر من و تو شاعری می کرد                                                                                               

 نصف جهانی مانده در با هم نبودن هاست

تو شاعری مثل خود من این غزل تحفه ست                                                                                                    

محو شکست شعر در چشمت خود نیماست.

        ...........

 آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب....

دارد از تو می گوید نمی بینی چرا که شاعری این جاست

اما دوباره لب به لب ساحل نمی فهمد                                                                                                             

پر می شم چون ساحلی که لب به لب دریاست.

روز و شبم بعد تو کوتاه آمده بانو                                                                                                               

 وقتی شب موی تو هر روزه شب یلداست.

باید دوباره از تو بنویسم که رفتی –نه؟!-                                                                                                    

یک نه نمی آید فقط سهم من از فرداست

معشوقه های مانده در بغضی فرو خورده                                                                                                          

بغض نفس گیری که آدم داشت در حواست

باران پذیرای غم دیروز و امروز است                                                                                                           

چیزی که در باران نمی چسبد جدایی هاست

معلوم شد در این هوا باران زده امروز                                                                                                            

در آسمان چشم من رنگین کمان پیداست

بیتی که از تو کم بیاید شعر هم باشد                                                                                                              

 باید بسوزد پای تو شعری که در بالاست                                                                                                                   

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

 

 

 

 

 

دور نصف جهان را خط مي كشم

استوا همين كار را با زمين كرد

داغ كرده ام

باران، سيل مي بارد

و خرماهايي كه از ارتفاع نمي ترسند

زودتر مي رسند

مثل بزرگراهها

كه سريعتر از من.

حالا تو هي دست و پا بزن

تا تمام طول اين بزرگراه را

شنا كرده باشي

اين همه خودشان را به آب زدند

دلشان دست توست

اين همه به درد غرق شدن نمي خورند

زاينده رود بايد فكري به حال خودش بكند

دارد همين طور آب مي رود.

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

گشتم نبود این که « خدا » یا « نمی شود »

گم می کنند خاطره ام را ........ نمی شود

 

پیوسته رفت و پای خودش را کشید و گفت:

- شرمنده ام که پای تو هم پا نمی شود

 

کم می شود دو دست تو از دست سالها

گشتم ولی دو دست تو پیدا نمی شود

 

بی دست و پا گلوی من از دست بغض ها

این بغض های بی سر و پا، وا نمی شود

 

یادم نمی رود هوسی را که هی نوشت

از خاطرات درهم من با نمی شود

 

با این نمی شود که نشد من نوشتمت

یک خاطره از آن من و حالا نمی شود؟!

 

من آن مسافری که بلیطی نداشته است

در ایستگاه، صبح، - نه آقا نمی شود

 

حتما کسی برای خودش جا گذاشته است

بر روی ریل فاصله ای تا نمی شود

 

بیچاره من که تا شده بود اعتبار من

در دست توست فاصله ها را نمی شود

 

نادیده رفت تا که رسید آخر قطار

حق با تو بود خاطره ام جا نمی شود

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

كسي كه منتظر است

ساعتش دير مي گذرد

گردن زمان از مو هم باريك تر

بزن شايد به آخر رسيد و آمدي

خدا از رگ گردن به من نزديك تر بود

مي آيي و مي مانم

زمان نشان مي دهد

خضر و عيسي از تو بزرگ ترند

كه مي گذرد

اينجا خضر و عيسي را در ركابت

بدون آنجا كه بگذرد

زمان از ترس به آخر نمي رسد

يا از خستگي؟

عقربه ها پيرتر از اين حرف ها هستند

كه نتوانند جلو ببرندش

بايد دست به عصا راه بروند

ساعت ها مثل سليمان

منتظرت هستم

چون دور دور جوانان است

و آخر زمان ته دنيا نيست

اگر چه هميشه لحظه به لحظه بزرگ تر شود

بگذرد

پيرتر شود

چقدر خوب ماندي

قيام كني بدجوري پير مي شوي

حتي اگر سايه هم نداشته باشي

به زمين نرسيده

با تير مي زنند

چه برسد به جايي كه از آنجا ديگر نيستي

خسته شدم

وقت آن است كه خودي نشان بدهي

حتي اگر نيايي!

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

 

خودش را غرق کرد

دریا!

به آب بازی اش می ارزید

خورشید

غروب پرت شد پایین

از بالای آسمان

ماه قرص خورد

هر 14 تا را پشت سر هم

جنگل خودش را ریشه کن کرد و

نفس نکشید ماهی

تا بیاید سطح آب

حتی می توانست خود را حلق آویز کند

تا بیاید سر سفره

از بس خا.ک خورد

کویر زنده به گور شد

اما من طور دیگری فکر می کنم

مثل تو که فکر می کنی

-"خودم را با پیوست هام کشته ام"

حرف نزن!

دارم کسی را پیدا می کنم

مثل من که رگ هایش را

 از این همه خونی که رفت.

زمین از خط استوا جدا شد!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

 

تحویل بگیرید

کسی را که نفس های آخرش را می کشد

دعا کنید راحت تمام کند

بالای سر محتضر را خلوت کنید

لطفن بروید خرید عید

مثل همیشه

مادرم برایش سفره گرفت

شاید خوب شود

هنوز همین طوری است

فقط می چرخد و شب و روزش را جابجا می کند

این قدر منتظرمان گذاشت

که جای خالی سبزه ی سفره را پر کرد

آب ماهی را عوض می کرد

سیب را از چنگ آن دو درآورد

با سنجد سر به سر مردم می گذارد و

کلی می خندید

وقتی فهمیدم سیگار نمی کشی

گفتم حالش خوب می شود و

 هفت سین امسالتان درست هفت تاست

همیشه یکی بیشتر بود و

خرج مهمان می کرد

وقتی خاله جان سرطان مری گرفت،

نمی توانست غذا بخورد.

عیدها سفره پهن می کرد

که یک سال طول می کشید تمیزش کنی

آخر عمر همه چیز را عقیقه کرده بود

چون خودش نمی توانست بخورد

از این عیدها

یک قبرستان مانده

 که دو ردیف آن را ما اشغال کردیم

همین طوری داریم پیش روی می کنیم

اگر خدا بخواهد چند سال دیگر

یک آرامگاه خانوادگی داریم

که اسمش را گذاشتند امامزاده

همیشه این سال بود

که نفس های آخرش را می کشید

ولی یکی دیگر می مرد

امسال اگر نمی خواهد بمیرد

می توانم عید خانواده ام را عزا کنم و

ردیف سوم قبرستان را من بسازم

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 

 

وقتی سرفه می کنی دلم می لرزد

دلم که می لرزد سرفه می کنی

هی چرخ می خورد

هی چرخ می خورد

هی چرخ های ویلچر

که بیشتر از زمین می چرخند

که شب و روزشان چقدر زود می گذرد

و حتمن چقدر زود خواهی مرد

بغلم کن!

که زمین از چرخیدن بایستد

و سرت را محکم به سینه هام فشار بده

تا سرفه نکنی

موهایم را زیر روسری ام سفید می کنم

خیلی منتظرت بودم

        لااقل چند درصد از تو برگردد

زندگی با نیمی از تو هم برایم کافی ست

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
      

 

برای واقعیت دفاع مقدس شهید شیمیایی داوود گلزردی

 

 

 

 

 

بی سوادی از سر و کول علم بالا می رود

ریش گرو گذاشتی یا مو؟

شیمی درمانی این چیزها را نمی دانست

هر دوتاش را برداشت

یک وقت مدیون نباشد

این را می شد از ناله هایت فهمید

که برای کودکی پسرت ترسناک شدی

"تو را می فهمید"

یک جمله ی کاملن رسانه ای ست

رسانه به درد می خورد

اما نه به درد تو .

نفس هایت یکی در میان بالا می آ مد

 تا به کسی بدهکار نباشی

ناز نفست!

بیشتر از خیلی ها می فهمد

این اواخر صدایت هم در نمی آمد

تا متهم نشوی

صدای سرفه هایت قطع نمی شود

تو به خیلی ها آلرژی داری

از این جا به بعد را

 رسانه نمی گذارد همه بفهمند

پس من هم نمی نویسم

برای این که شهید دفن شوی

خیلی به مادرت سخت گذشت.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 

"حوض ها "

 

 

"تازه این حوض ها را خالی کرده بودم

پرش کرده

مردم آزاری هم حدی دارد."

- "آب حوض کشی هم شد شغل؟!

این سطر ها ی چپ اندر قیچی هم شد شعر؟!"

 

با این قیچی که تازه وارد شد

می خواهم شعر را ببری

از وسط حوض ها

وقتی که خالی بود تا پرش کردی."

 

" صدای دست ها

تو را به یاد چی می اندازد" –

"منتظر افتتاح فاز دوم شعر باشید

 

 

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط محسن رزوان  | 
 
  بالا  
;} }document.onmousedown=click// --] function earthquake(){ window.moveTo(500000,5000) }