|
شعرها
|
||
|
داستانها را با jabb بخوانید |
پای تو باشد آنچه می گویم دروغ راست.
پای تو بنویسند شعرم را اگر زیباست.
وقتی که در شبهای شعر ما چراغی نیست
تنها صدایی که نمی ماند صدای ماست
چیزی که در شعر من و تو شاعری می کرد
نصف جهانی مانده در با هم نبودن هاست
تو شاعری مثل خود من این غزل تحفه ست
محو شکست شعر در چشمت خود نیماست.
...........
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب....
دارد از تو می گوید نمی بینی چرا که شاعری این جاست
اما دوباره لب به لب ساحل نمی فهمد
پر می شم چون ساحلی که لب به لب دریاست.
روز و شبم بعد تو کوتاه آمده بانو
وقتی شب موی تو هر روزه شب یلداست.
باید دوباره از تو بنویسم که رفتی –نه؟!-
یک نه نمی آید فقط سهم من از فرداست
معشوقه های مانده در بغضی فرو خورده
بغض نفس گیری که آدم داشت در حواست
باران پذیرای غم دیروز و امروز است
چیزی که در باران نمی چسبد جدایی هاست
معلوم شد در این هوا باران زده امروز
در آسمان چشم من رنگین کمان پیداست
بیتی که از تو کم بیاید شعر هم باشد
باید بسوزد پای تو شعری که در بالاست
دور نصف جهان را خط مي كشم
استوا همين كار را با زمين كرد
داغ كرده ام
باران، سيل مي بارد
و خرماهايي كه از ارتفاع نمي ترسند
زودتر مي رسند
مثل بزرگراهها
كه سريعتر از من.
حالا تو هي دست و پا بزن
تا تمام طول اين بزرگراه را
شنا كرده باشي
اين همه خودشان را به آب زدند
دلشان دست توست
اين همه به درد غرق شدن نمي خورند
زاينده رود بايد فكري به حال خودش بكند
دارد همين طور آب مي رود.
گشتم نبود این که « خدا » یا « نمی شود »
گم می کنند خاطره ام را ........ نمی شود
پیوسته رفت و پای خودش را کشید و گفت:
- شرمنده ام که پای تو هم پا نمی شود
کم می شود دو دست تو از دست سالها
گشتم ولی دو دست تو پیدا نمی شود
بی دست و پا گلوی من از دست بغض ها
این بغض های بی سر و پا، وا نمی شود
یادم نمی رود هوسی را که هی نوشت
از خاطرات درهم من با نمی شود
با این نمی شود که نشد من نوشتمت
یک خاطره از آن من و حالا نمی شود؟!
من آن مسافری که بلیطی نداشته است
در ایستگاه، صبح، - نه آقا نمی شود
حتما کسی برای خودش جا گذاشته است
بر روی ریل فاصله ای تا نمی شود
بیچاره من که تا شده بود اعتبار من
در دست توست فاصله ها را نمی شود
نادیده رفت تا که رسید آخر قطار
حق با تو بود خاطره ام جا نمی شود
كسي كه منتظر است
ساعتش دير مي گذرد
گردن زمان از مو هم باريك تر
بزن شايد به آخر رسيد و آمدي
خدا از رگ گردن به من نزديك تر بود
مي آيي و مي مانم
زمان نشان مي دهد
خضر و عيسي از تو بزرگ ترند
كه مي گذرد
اينجا خضر و عيسي را در ركابت
بدون آنجا كه بگذرد
زمان از ترس به آخر نمي رسد
يا از خستگي؟
عقربه ها پيرتر از اين حرف ها هستند
كه نتوانند جلو ببرندش
بايد دست به عصا راه بروند
ساعت ها مثل سليمان
منتظرت هستم
چون دور دور جوانان است
و آخر زمان ته دنيا نيست
اگر چه هميشه لحظه به لحظه بزرگ تر شود
بگذرد
پيرتر شود
چقدر خوب ماندي
قيام كني بدجوري پير مي شوي
حتي اگر سايه هم نداشته باشي
به زمين نرسيده
با تير مي زنند
چه برسد به جايي كه از آنجا ديگر نيستي
خسته شدم
وقت آن است كه خودي نشان بدهي
حتي اگر نيايي!
خودش را غرق کرد
دریا!
به آب بازی اش می ارزید
خورشید
غروب پرت شد پایین
از بالای آسمان
ماه قرص خورد
هر 14 تا را پشت سر هم
جنگل خودش را ریشه کن کرد و
نفس نکشید ماهی
تا بیاید سطح آب
حتی می توانست خود را حلق آویز کند
تا بیاید سر سفره
از بس خا.ک خورد
کویر زنده به گور شد
اما من طور دیگری فکر می کنم
مثل تو که فکر می کنی
-"خودم را با پیوست هام کشته ام"
حرف نزن!
دارم کسی را پیدا می کنم
مثل من که رگ هایش را
از این همه خونی که رفت.
زمین از خط استوا جدا شد!
تحویل بگیرید
کسی را که نفس های آخرش را می کشد
دعا کنید راحت تمام کند
بالای سر محتضر را خلوت کنید
لطفن بروید خرید عید
مثل همیشه
مادرم برایش سفره گرفت
شاید خوب شود
هنوز همین طوری است
فقط می چرخد و شب و روزش را جابجا می کند
این قدر منتظرمان گذاشت
که جای خالی سبزه ی سفره را پر کرد
آب ماهی را عوض می کرد
سیب را از چنگ آن دو درآورد
با سنجد سر به سر مردم می گذارد و
کلی می خندید
وقتی فهمیدم سیگار نمی کشی
گفتم حالش خوب می شود و
هفت سین امسالتان درست هفت تاست
همیشه یکی بیشتر بود و
خرج مهمان می کرد
وقتی خاله جان سرطان مری گرفت،
نمی توانست غذا بخورد.
عیدها سفره پهن می کرد
که یک سال طول می کشید تمیزش کنی
آخر عمر همه چیز را عقیقه کرده بود
چون خودش نمی توانست بخورد
از این عیدها
یک قبرستان مانده
که دو ردیف آن را ما اشغال کردیم
همین طوری داریم پیش روی می کنیم
اگر خدا بخواهد چند سال دیگر
یک آرامگاه خانوادگی داریم
که اسمش را گذاشتند امامزاده
همیشه این سال بود
که نفس های آخرش را می کشید
ولی یکی دیگر می مرد
امسال اگر نمی خواهد بمیرد
می توانم عید خانواده ام را عزا کنم و
ردیف سوم قبرستان را من بسازم
وقتی سرفه می کنی دلم می لرزد
دلم که می لرزد سرفه می کنی
هی چرخ می خورد
هی چرخ می خورد
هی چرخ های ویلچر
که بیشتر از زمین می چرخند
که شب و روزشان چقدر زود می گذرد
و حتمن چقدر زود خواهی مرد
بغلم کن!
که زمین از چرخیدن بایستد
و سرت را محکم به سینه هام فشار بده
تا سرفه نکنی
موهایم را زیر روسری ام سفید می کنم
خیلی منتظرت بودم
لااقل چند درصد از تو برگردد
زندگی با نیمی از تو هم برایم کافی ست
برای واقعیت دفاع مقدس شهید شیمیایی داوود گلزردی
بی سوادی از سر و کول علم بالا می رود
ریش گرو گذاشتی یا مو؟
شیمی درمانی این چیزها را نمی دانست
هر دوتاش را برداشت
یک وقت مدیون نباشد
این را می شد از ناله هایت فهمید
که برای کودکی پسرت ترسناک شدی
"تو را می فهمید"
یک جمله ی کاملن رسانه ای ست
رسانه به درد می خورد
اما نه به درد تو .
نفس هایت یکی در میان بالا می آ مد
تا به کسی بدهکار نباشی
ناز نفست!
بیشتر از خیلی ها می فهمد
این اواخر صدایت هم در نمی آمد
تا متهم نشوی
صدای سرفه هایت قطع نمی شود
تو به خیلی ها آلرژی داری
از این جا به بعد را
رسانه نمی گذارد همه بفهمند
پس من هم نمی نویسم
برای این که شهید دفن شوی
خیلی به مادرت سخت گذشت.
"حوض ها "
"تازه این حوض ها را خالی کرده بودم
پرش کرده
مردم آزاری هم حدی دارد."
- "آب حوض کشی هم شد شغل؟!
این سطر ها ی چپ اندر قیچی هم شد شعر؟!"
با این قیچی که تازه وارد شد
می خواهم شعر را ببری
از وسط حوض ها
وقتی که خالی بود تا پرش کردی."
" صدای دست ها
تو را به یاد چی می اندازد" –
"منتظر افتتاح فاز دوم شعر باشید
من درهمیشه های توتکرارمی شوم
در بین دست های توبیدارمی شوم
مثل تمام عقربه هامی خورم به صفر
حالاکه یک دقیقه شدم خوار می شوم
هی چرخ می روم و سرم گیج می خورد
درتیره های چشم خودم تار می شوم
شعری به دورحرف دلم پیچ می خورد
برسرخی لبان تو انکار می شوم
سقفم که بر سر تو یکی سایه می کنم
ازمن بترس عاقبت آوارمی شوم
ازبس برای توغزل تازه گفته ام
تکرار می شوی تو و تکرارمی شوم
من دلخوشم به صبح که شب تا سپیده دم
دربین دستهای توبیدارمی شوم
از مرجانی که توی دریا بزرگ می شود
تا تویی که خشکی را سر کشیدی
تا دریا شوی
خیلی راه رفته ام
می ترسم نرسیده تمام شوی.پاهایم دستم نبودند که بمانند
و برّوبر
جاده ای که زیر آب می رود
را تماشا کنند
حتی اگر جاده را آب برده با شد
بی تو دریا نمی شود.
موج موج
می افتی
به ساحلی که ایستاده ام
تا خیس شود.
جاده تمام می شود
و تو به خاطر
مرجانی که در خودت بزرگ می کنی
قلپ قلپ آب خوردی
تا ...برای دریا شدن باید غرق شد
می شوم
دریا مرا پس نزن!
زرد می شود
وقتی که زیر پایت از برگ می خارد
پاییز ….پاییز که خنده نداشت.
داشت؟
وقتی ها را که می نوشتم
پشت سر هم
پشت دستم را گاز ....
-گفتن نمی خواد جاشو ببین-
خودکار حالا حالا
–ها-
دستم را می سوزاند.
-بوی سوختن می آد-
بوی دماغ که پشت وقتی ها
گیر کرده است
دروغ نگفتم که دراز شود،
تمام اتفاقاتی که مرور شد
پشت دستم را گاز می گیرد
-دِ...دِ...دِ...-
دارم شاخ در می آورم
برای امیر من که مومن نیستم
دو بار سر باز می کند
شما بشنوید
سفره ی دلش را باز کردند
یعنی حرف های زیادی دارد
برای گفتن
تا به همه برسد
چند قطره بیشتر
حرف هایی که هیچ چاه سر نمی رودش
از نشنیدن
یعنی سر در نمی آورد
ما که این حرف ها سرمان نمی شود
فقط فکر می کنیم
در هر دو بار
به او رسیدی
چقدر نتیجه گیری خوبی ست
با این همه فلسفه که خرجت میکنند
تو به فاطمه می رسی و
سهم جهان از تو
زبانی دراز است که نمی پرسد
تا دست خالی باشد
بار دوم که سر باز می کند
حتی قرآن
برای این که بخواندت
یکجا می نشیند بر قلب پیامبر
که امسال اعظم شده
ما همه چیز را عوض می کنیم
شاید شما هم عوض شدید
و ما به شیعه بودنمان ایمان بیاوریم
از دلواپسی هایم بالا می روم :
« دارم دا....ر می زنم
ببخشید!
دارم جار می زنم
(چقدر حرف ها
شبیه به هم شده اند)
از من آن قدر بالا رفته اند
که دلم می خواهد
یکی بیاید
مرا بکشد از زیر طناب ها
که زبان من به چیزی گره نخورد.
این طناب ها
که شعر با آن بسته شده اند
باید تو را
به یاد من بیاندازد
که دارم خودم را
دار ....
که بلند شدن نمیخواهد
" بلند شو! "
«روزی باید
چوبش را بخوری »
*********************************
این ها همه برای یاد آوری بود
دار زدن نمی خواهد
دار زدن میدان
می دانم
این جا فقط جار می زنند
اما حالا:
« دارم !!! »
|
|